" خـدا؛ مــحـبـوب بـی هـمـتـا "

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد
 بسْمِ اللهِ الرّحْمنِ الرّحیم

سلام 

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392ساعت 18:3 توسط مه ناز

۴آبان تولد بابا بود ولی ما امشب که شب ۸ آبان هست یه تولد کوچولو داریم براش.

به حرمت این ایام مختصر و مفیده. الان بچه ها از راه میرسن(بچه ها که می‌گم

بزرگنا، فقط علی محمدمون کوچولوشونه) آقاااااااا ما رفتیم.

بابایی تولدت موبارک عزیزم

********

بعله همین قدر کوچولو که کیک رو بریدن و با داداشا رفتن مسجد.

هر شب علی محمدم میبردن امشب مونده پیش عمه‌ش الانم نمیذاره بنویسم.

الله اکبر ... 

 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم آبان 1393ساعت 20:33 توسط مه ناز

سلام

عزاداری‌ها و سوگواری‌هاتون قبول حق تو این روزها و شب‌های بی‌بدیل و بی‌تکرار.

تک تک لحظاتش عزیز و مقدس‌ان، یعنی فرصت واسه دعا و اجابتش.

برای امام حسین(ع) و حضرت اباالفضل العباس(ع) خیلی خیلی خیلی گریه کنید که

خود امام حسین(ع) فرمودند:

" من کشته‌ی اشکم.هیچ مؤمنی مرا یاد نکند مگر آنکه اشک بریزد"

توی گریه‌هاتون و تو اون حال خوباتون و عشقبازیاتون با خدا و سرورمون همه رو

یاد کنید. انقد دلتون رو وسیع کنید که همه توش جا بشن، تو این یه مورد

لطفا ولخرجی کنیم و خساست به خرج ندیم. علی‌الخصوص واسه همه‌ی مریضا که خدا

زودی لباس عافیت به تن همه‌شون بکنه. ما هم شکرگزار نعماتش باشیم که لطف و رحمتش

هر لحظه شامل حالمونه؛ ما بی‌معرفتیم که فراموش می‌کنیم.

خدایا بابت همه چی ازت مچکریم و قدر تو و همه‌ی نعماتت رو میدونیم. خیلی هم

مخلصیمو ارادتمند ...

التماس دعا ........

***

پی‌نوشت:

عه راستی! از اول محرم ختم قرآن و صلوات نذر کردم. هر کس هر حاجتی داره که

ایشالا به حق شهدای کربلا برآورده به خیر شه، نیت کنه که من از قول همه‌ی

حاجتمندا قرآن رو خنم کنم. همین یه کار از دستم برمیاد به خدا، ایشالا که لایق باشم و

خدا هم از بنده‌ی حقیرش قبول کنه.

ارادتمند ........

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم آبان 1393ساعت 12:44 توسط مه ناز

 

بی دو بیتی نشود فصل بخارای نفس

همه دانند که طاهر شده عریانی ما

 

لب صبح و لب سکر و لب سرخ تو و آه ........

بی سبب نیست لبالب شده حیرانی ما ...

 

می‌رسد توس جنون، توسن مجنون، لیلا!

تا که شیراز شود مست غزل خوانی ما

 

نوشته شده در سه شنبه ششم آبان 1393ساعت 18:38 توسط مه ناز

 

با استکان قهوه عوض کن دوات را

بنویس توی دفتر من چشم‌هات را

 

بر روزهای مرده‌ی تقویم خط بزن

وا کن تمام پنجره‌های حیات را

 

خواننده‌ی کتیبه‌ی چشم و لبت منم ...

پررنگ کن به خاطر من این نکات را ........

 

ما را فقط به خاطر هم آفریده اند

آن سان که خواجه حافظ و شاخه نبات را

 

نوشته شده در دوشنبه پنجم آبان 1393ساعت 11:57 توسط مه ناز

محرم آمده از شهر غم، علم در دست

برای سینه زدن تکیه شد سراسر دست

 

محرم آمد و خمخانه‌ی ازل وا شد

وضو ز باده گرفتم زدم به ساغر دست

 

حسین(ع) آمده با ذوالفقار گریانش

که هان حسینم و تنهاترین علم بر دست

 

حسین آمده تا شرح شقشقیّه کند

حسین آمده با خطبه‌ی پدر در دست

 

چو دست برد به تیغ، آسمانیان گفتند:

به ذوالفقار مگر برده است حیدر دست؟

 

********

 

ایام سوگواری سرور جوانان اهل بهشت، امام عاشقان حضرت اباعبدلله الحسین(ع) رو

تسلیت و تعزیت عرض می‌کنم. ان‌شاءالله کنار شور حسینی شعور حسینی رو هم

مد نظر داشته باشیم

 

 

 

نوشته شده در شنبه سوم آبان 1393ساعت 18:19 توسط مه ناز

 

بوسه آهسته بگو چشم نفهمد، هر چند

سرخی نقش لبت روی بدن می‌ماند ........

 

 

نوشته شده در پنجشنبه یکم آبان 1393ساعت 12:55 توسط مه ناز

بوی اندام کشیده به تمام بدنم زد ........

هرم لب های حلالش شعله بر جان و تنم زد ...

 

چرخ بر دور کمر زد، شبِ پرهیز سحر شد

عرق از سینه برآمد، نفسِ عشق شرر شد

 

نوشته شده در پنجشنبه یکم آبان 1393ساعت 12:50 توسط مه ناز

  

نوشته شده در پنجشنبه یکم آبان 1393ساعت 0:58 توسط مه ناز

 

نیلوفرانه دور بزن دور چشم من

تا بوسه‌های ردّ و بدل مستمر شود

مستانه‌تر برقص در این بزم عاشقی

تا از لبم انار تو مستانه‌تر شود ........

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت 20:43 توسط مه ناز

سلام عزیزم، حال احوال خوب؟ ایشالا رو به راه؟ خب الحمدلله.

دارم به این فکر می‌کنم که چقد خوبه که آدمو هیچ جایی دعوت نکنن،

یعنی هیچ جشنواره‌ای الّا جشنواره‌ی خوراکی و غذا.

لازم می‌دونم از همین تریبون حسن استفاده را به عمل آورده و محضر دوستان فعال در

زمینه‌های خوردنی عرض کنم که حالا هفته ای یه بار که نه، دو هفته یه بارم

اووووووووممم...باشه اینم نه، حداقل ماهی یه بارو که دیگه میشه دعوتمون کنین فیض ببریم.

سطح دغدغه‌ رو داری که ........؟!

میدونم همه از مشکلات مالی داد میزننو گرفتارن، مشکل همگانیه، ملت و دولت درگیرن کلا.

خدا بزرگه ایشالا مملکتم از این بگم چی چی ایشالا درآد همه دورهمی کیف کنیم. 

یه شام که دیگه این حرفارو نداره که، والا ...

********

الآن فکر می‌کنی دارم به چی فکر می‌کنم عزیزدلم ........؟!

راستش از لحظه ایکه این پست رو رفتم تا حالا طی یکسری کلنجارهایی که

با خودم به عمل اومد و طی عملیاتی که معده‌مون رو به چالش کشیدم کلا

به این نتیجه رسیدم که گیریم که به کل جشنواره‌های برگزار شده تو کلّ استانهای

وطنمونم دعوت شدیم، ما که معده‌ی جفتمون به غذا حساسیت داره چه کار می‌تونیم

بکنیم وافعا ..؟!

البته راستشو بخوای معده‌ی کل فامیل به غذا و حتی رایحه‌ی دل‌انگیزش حساسیت داره

مخصوصا ماکارونی که من و داداش سعیدم واسه‌ش سر و دست می‌شکنیم. کتب تاریخ رو

ورق بزنی می‌بینی که حتی به خاطرش کشتی کج هم گرفتیم که احقاق حق کرده باشیم.

می‌بینی نصف شبی کلا لوس بازیم گرفته ........

مخلصیم ...

شبمون عسل ..

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393ساعت 22:35 توسط مه ناز

 

" تو رنگ امیدی ببار ای سپید! "

بالاخره اولین برف پاییزی رو دیدیم تو شهر و دیارمون. الحمدلله ........

******** 

پی نوشت:

تو این روزای خوب و حال خوب کن واسه شفای همه‌ی مریضا دعا کنید واسه

زن عموی منم. خدای نکرده اتفاقی واسه زن عموم بیفته دختر عموم

یه بلایی سر خودش میاره. بدجوری نگرانشم ........

به خدا هنوز تو شوک فوت حاج عمومه.

***

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393ساعت 12:17 توسط مه ناز

حروف نامت را از میان تمام کلمات دنیا جدا می‌کنم

و می‌سرایمت

به زبانی که هوشت را اسیر می‌کند

دلت را آرام

و تنت را بی‌تاب ........

***

بعدا نوشت:

یعنی من عاشق قاطعیت و محکم حرف زدنتم ........

وصلتم خوب اومدی، خوشمان آمد ...

ارادتمند: مهناز

********

حیفم اومد اینو نگم،

اینجا یجوری بارون گرفته انگاری فرشته ها شیر آبو باز گذاشتن تو آسمون. یه لحظه

رفتم بیرون انقد حال داد، کیف کردم، جات خالی.

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393ساعت 3:31 توسط مه ناز

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393ساعت 17:34 توسط مه ناز

سلااامممممممم به روی ماه احسان عزیزم، خوبی؟! خدارو صدهزار مرتبه شکر.

منم عالی‌ام امروز. سردردمم خوبِ خوب شده الحمدلله. البته چیز نگران کننده‌ای نیست

اینجور سردردا. دقت کرده باشی ماهی یه بار ۲-۳ روزی میاد سراغم که به هیچ مسکنی

جواب نمیده لامصب. البته شاید زهر درد رو یه کم بگیره ولی کامل نه.

باید صبر کنم که خودش خوب شه. از جمعه تا دیروز عصر درگیرش بودم. عصری خوب شد

(حمومم رفتم فک کنم بخارش تسکین داد. میدونی، کلا میخوام بزنم تو کار بخاردرمانی.

کسی هم ازم شغلمو پرسید میگم: متخصص بخار، والا ...)

تو هم سرحال و شاد باش قربونت برم ........

درسته خودم کلا دختر پرانرژی و شلوغ و شیطونی‌ام ذاتا، ولی انرژی‌ای که از تو میگیرم

یه چیز دیگه‌س به خدا، الهی که مهناز فدای خنده‌های خوشگلت احسان جون عزیز خودم.

خیلی خیلی خیلی دوست دارم عشقمم ........

مخلصیم ...

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مهر 1393ساعت 12:7 توسط مه ناز

سلام ای مستِ مستِ مست، ای مستِ خم هستی

سلامت می‌کنم ساقی! اگر هشیار اگر مستی

 

به دیدار تو می‌آییم مستِ مستِ مست، امشب

نماز وصل می‌خوانیم در بیداری و مستی

********

عید ولایتِ مولای حق و عدالت بر شیعیان حضرتش مبارک

***

اینم واسه مخاطب خاصم:

عیدت مبارک احسانِ عزیز مهناز ........

خیلی خیلی خیلی دوست دارم عشقم

مخلصیم ...

 

نوشته شده در یکشنبه بیستم مهر 1393ساعت 19:2 توسط مه ناز

دو یار زیرک و از باده‌‌ی کهن دو منی

فراغتی و کتابی و گوشه‌ی چمنی

 

من این مقام به دنیی و آخرت ندهم

اگر چه در پی‌ام افتند هر دم انجمنی

 

که هر که کنج فراغت به گنج دنیی داد

فروخت یوسف مصری به کمترین ثمنی

 

بیا که فسحت این کارخانه کم نشود

به زهد همچو تویی یا به فسق همچو منی

 

بخواه آینه‌ی جام و سرّ دور ببین

که کس به یاد ندارد چنین عجب ز منی

 

ز تندباد حوادث نمی‌توان دیدن

در این چمن که گلی بوده است یا سمنی

 

از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت

عجب که رنگ گلی هست و بوی یاسمنی

 

به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند

چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی

 

مزاج دهر تبه شد در این بلا حافظ

کجاست رأی حکیمی و فکر برهمنی

 

« روز بزرگداشت خواجه‌ی عشق و رندی، حافظ شیرازی گرامی باد »

 

نوشته شده در یکشنبه بیستم مهر 1393ساعت 12:4 توسط مه ناز

 

هوایی رو که تو نفس می‌کشی

دارم راه می‌رم بغل می‌کنم

تو با من بمون تا ته این سفر

من این ماهُ ماهِ عسل می‌کنم ..

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم مهر 1393ساعت 2:7 توسط مه ناز

 

* عیدت مبارک ........*

 

نوشته شده در جمعه هجدهم مهر 1393ساعت 1:3 توسط مه ناز

به تماشا سوگند

                      و به آغاز کلام

                                          و به پرواز کبوتر از ذهن

                                                                        واژه‌ای در قفس است

 

حر‌ف‌هایم

               مثل یک تکه چمن روشن بود.

من به آنان گفتم:

آفتابی لب درگاه شماست

که اگر در بگشایید به رفتار شما می‌تابد.

 

و به آنان گفتم:

سنگ آرایش کوهستان نیست

در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است

که رسولان همه از تابش آن خیره شدند.

پی گوهر باشید

لحظه‌ها را به چراگاه رسالت ببرید.

 

و من آنان را به صدای قدم پیک بشارت دادم،

و به نزدیکی روز و به افزایش رنگ،

به طنین گل سرخ، پشت پرچین سخن‌های درشت.

 

و به آنان گفتم:

هر که در حافظه‌ی چوب ببیند باغی

صورتش در وزش بیشه‌ی شور ابدی خواهد ماند.

هر که با مرغ هوا دوست شود

خوابش آرام‌ترین خواب جهان خواهد بود.

 

********

 

گوش کن!

             دورترین مرغ جهان می‌خواند.

                           شب سلیس است و یکدست و باز.

 

شمعدانی‌ها

                و صدادارترین شاخه‌ی فصل،

                                                     ماه را می‌شنوند.

 

پلکان جلو ساختمان،

                            در فانوس به دست

                                                      و در اسراف نسیم،

 

گوش کن!

جاده صدا می‌زند از دور قدم‌های تو را.

چشم تو زینت تاریکی نیست.

پلک‌ها را بتکان، کفش به پا کن و بیا!

و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روی کلوخی بنشیند با تو

و مزامیر شب اندام تو را مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند.

 

پارسایی است آنجا که تو را خواهد گفت:

بهترین چیز رسیدن به نگاهی‌ست که از حادثه‌ی عشق تر است.

 

                                                                           «سهراب سپهری»

 

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مهر 1393ساعت 20:6 توسط مه ناز

 

 

رفت حاجی به طواف حرم و باز آمد

                                             ما به قربان تو رفتیمو همانجا ماندیم

 

********

 

*عیدت مبارک ........، عیدمون مبارک ..*

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم مهر 1393ساعت 19:42 توسط مه ناز

مشتلق!

بالاخره بعد کلی تحقیق و تفحص(!) و کلی کلنجار رفتن با خودمو

تصاویر دریافتی از اینچئون، فهمیدم کبدی چیه. الانه عرض میکنم.

همینکه ۸ نفر ۱نفرو بگیرنو له و لورده و نهایتا خفه‌ش کنن که یک آن عزرائیل

رو به عینه مشاهده کنه، این یعنی کبدی.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم مهر 1393ساعت 18:12 توسط مه ناز

 

* سوگ امشب رو تسلیت و تعزیت عرض می‌کنم *

 

نوشته شده در چهارشنبه نهم مهر 1393ساعت 19:36 توسط مه ناز

آقاااااااا ما آخرش نفهمیدیم این کبدی چه مدلیه؟!

هر چی بیشتر نیگاش میکنم که بفهممش عمیقا به این نتیجه می‌رسم که

نمی‌فهممش، والا.

حتی اسمشم منو در بحر خودش فرو برده عمیقا. سطح دغدغه‌ رو حال میکنی ........؟!

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم مهر 1393ساعت 20:24 توسط مه ناز

همه بابت ماجرای کشتی ناراحتن، آدم غمگین میشه. یه ذره هم که یه روزایی زمینه‌شو

داشته باشی واسه غمگین شدن که دیگه واویلاست. یعنی بالقوه‌هه بلافاصله با هر خبری

بالفعل میشه. امروزم که دلشوره‌ی لعنتی به‌اش اضافه شده از وقتی صبح از خواب پاشدم.

اما یادمون باشه اولین باری نیست که این مسائل واسه‌مون پیش میاد و نکته‌ی

آخر اینکه هیچ هموطنی نباید ناراحت شه از این قضیه که خداوند سبحان میفرمایند:

"یاری مؤمنان حقی است که همواره بر عهده‌ی من است"

خداوند سبحان پشت و پناه همه‌مون که همیشه چشم امیدمون به دستای قدرتمند اونه و

ایشالا یه جای دیگه جبران میشه.

تک تک هموطنا تنها وظیفه‌شون روحیه دادن به ورزشکاراست، همین و تمام ........

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم مهر 1393ساعت 11:39 توسط مه ناز

 

تبریکات فراوان بابت دلاورمردیا و افتخارآفرینیای جوونای ایرونی، خدارو صد هزار مرتبه شکر.

به جان خودم از استرج(استرس) داشتم میمردم سر کشتی‌ها. چه کشتیای

سختی بود، نفسمون بند اومد ولی با گرفتن مدالای خوش رنگ دوباره تونستیم

عین آدم طبیعی نفس بکشیم، والا ...

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم مهر 1393ساعت 16:24 توسط مه ناز

ماشالا جوونای ایرونی یه جوری دارن تو اینچئون میدرخشن که گرفتن مدال شده واسه‌مون

یه چیز عادی. خداییش رنگشم اصلا واسه‌مون مهم نیست(هرچند طلایی‌اش

بیشتر به‌مون میاد. والا ...)

همینکه پرچم ایران رو به اهتزاز در میارن، آدم غیرت ملی‌اش حال میکنه واسه خودش.

 بخصوص واسه بنده که نمیدونم چرا دُز غیرت ملی‌م اینهمه بالاست با اینکه دخترم.

اینهمه افتخارآفرینی جوونای غیور این مرز و بوم دست نداره واقعا ........؟!

خب کف رو برین تو کارش دیگه. به قول احسانم، هر کی دست نزنه ایشالا

دستاش کهیر بزنه، محروم شه از ناز و نوازش عشقش. أ ما گفتن ...

خیلی مخلصیم از نوع عسلیش احسانی جون عسلی مهناز ..

 

نوشته شده در شنبه پنجم مهر 1393ساعت 17:3 توسط مه ناز

"مطمئن باش که خدا تو را کفایت خواهد کرد.

اگر صد نفر از شما صبور و پایدار باشند بر دویست نفر پیروز گردند و اگر

هزار نفر از شما باشند به اذن و توفیق خدا بر دو هزار نفر غالب خواهند شد.

و خدا با صابران است "

 

نوشته شده در شنبه بیست و نهم شهریور 1393ساعت 11:48 توسط مه ناز

در قرن‌های دور

در بستر نوازش یک ساحل غریب

همراه با ترنم خواب‌آور نسیم

از بوسه‌های پرعطش آب و آفتاب

در لحظه‌ای که شاید

یک مستی مقدس

یک جذبه

یک خلوص

خورشید و خاک و آب و نسیم و درخت را

در بر گرفته بود

موجود ناشناخته ای در ضمیر آب

از عالمی که هیچ نشان نداشت،

پا در جهان گذاشت.

 

آن مستی مقدس

آن لحظه‌های پر شده از جذبه‌های پاک

آن اوج،

        آن خلوص

هنگام آفرینش یک شعر

در من هزار مرتبه تکرار می‌شود.

 

ذرات جان من

در بستر تخیل گسترده تا افق

زیر حباب روشن احساس

از جام ناشناخته‌ای مست می‌شوند.

« مشیری »

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393ساعت 15:15 توسط مه ناز

عجب بازی نفس‌گیری بود خدایی. با بابا تا مرز سهته(سکته) رفتیمو برگشتیم.

حال بابارو دیدم یه لحظه ترسیدم به خدا. سر پا واساده بود، دستاشم برده بود بالا،

فقط خدارو صدا میزد(غیرت ملی و مردونه)

پدر من! بازیه دیگه، یه روز برد و یه روز باخته. والا ... 

جای تبریک داره، نداره؟!

ایشالا بازی بعدی میبریم، مشکلی نیست.

ببریم، ببازیم کلا تو اوجیم همیشه(خود تحویل گیری)

***

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393ساعت 2:3 توسط مه ناز


آخرين مطالب
»
»
» خداجونم شکرت که همیشه هستی، رهامون نکن!
» کفر آغوش تو ........
» جغرافیای کوچک من بازوان توست ........
» پشت سرت تمامی ذرات کائنات!
» راز در پرده عریانی و بشنو پس از این ........
»
» دل دریای تموّج، منِ ماهی، منِ مرجان!
» آغوش تو لباس مرا پاره می‌کند ........

Design By : Pichak