X
تبلیغات
" خـدا؛ مــحـبـوب بـی هـمـتـا "

" خـدا؛ مــحـبـوب بـی هـمـتـا "

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد
 بسْمِ اللهِ الرّحْمنِ الرّحیم

سلام 

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392ساعت 18:3 توسط مه ناز

 

با یه عالمه غصه توی دلم اومدم فقط اینو بگم که ؛

قدر اونایی که باهاشون زندگی میکنین رو بدونین، قدر همه ی دوروبریاتونو.

به خدا اجل امون نمیده، بازی روزگار دیگه چه می‌شه کرد؟! جز اینکه تسلیم شی، همین.

التماس دعا...

نوشته شده در جمعه بیست و نهم فروردین 1393ساعت 13:57 توسط مه ناز|

 

به نام خداوند دانا و توانا و مهربان که ؛ 

آدمی را نیز به برخوردار شدن از این سه ویژگی توصیه کرده است.

 

علم، جدی ترین شناخت است ؛

هنر، لطیف ترین ؛

فلسفه، گسترده ترین آن.

و ملاک و معرف علم و هنر و فلسفه، خلاقیت است. « ا.ح.آریان پور »

***

اما بدیهی است که یادگیری علوم بدون تلاش و رنج مبتنی بر عشق و جرئت و امید و

اعتماد به نفس، یادگیری معنادار و مؤثری نخواهد بود.

یادگیری، فرایندی است نشانه ی زندگی، زندگی کردن، بیدار بودن، برانگیخته بودن و

سرشاری از عشق و امید که نتیجه اش معرفت است.

 

معرفت، انسان را نیرو می بخشد.

پس:

خدوندا! مدام بر معرفت ما بیفزای،

معرفت حق از باطل ؛

معرفت درست از نادرست ؛

معرفت خیر و شر ؛

و نهایتا معرفت هر آنچه به صلاح و سعادت ما در دنیا و عقبی می انجامد.

*** 

اما عواملی هم مدام آدمی را از یادگیری و رسیدن به معرفت باز می دارند.

ویژگی های موثرترین و خطرناک ترین دشمن « من »

1- فرصت یادگیری را از من می گیرد.

2- مرا از آموختن محروم و دلسرد می کند.

3- وضع علمی موجودم را برایم مهم و کافی جلوه می دهد و اصرار به اینکه باور کنم.

4- مرا به قناعت علمی که مترادف با مرگ علمی است، تشویق می کند.

5- وضع موجود جهان را برای من، هراس انگیز و وحشتناک جلوه می دهد.

6- گذشته را بهتر از حال معرفی می کند و اصرار به اینکه گذشته را بخوانم و در گذشته بمانم.

7- غالبا آینده را برای من تیره و تار و نگران کننده جلوه می دهد.

8- تکنولوژی را برای من زیانمند جلوه داده با این توجیه که معنویات مرا تهدید می کند و

عامل بدبختی انسان است. خلاصه، مرا از تفکر علمی متفاوت می ترساند.

*** 

زندگی طبعا پیش و پس رفتن مداوم است و موهبتی است الهی.

***

انسان امروز چیزی جز یک " نهر گل آلود" نیست و هنوز به حدود و ثغور استعدادهای خودش

نرسیده است. «نیچه»

***

انسان امروز احتمالا بیش از هر زمان دیگر به مغز پُر (مجهز به علم روز)،

دست پُر یا توانمند(مهارت استفاده از حواس و تکنولوژی) و

دل نرم(عواطف سالم) نیاز دارد.

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393ساعت 15:24 توسط مه ناز|

 

به ابرها زده ام تا ببارمت سارا!

به رودهای جهان می‌سپارمت سارا!

 

قسم به عشق که روزی به آب خواهم زد

مرا مباد که تنها گذارمت سارا!

 

پُر از شکوفه و باران شود خیالم اگر

میانِ گریه به خاطر بیارمت سارا!

 

منم - عروس ارس! - من؛ شبانِ دلداده

هنوز هم به خدا دوست دارمت سارا!

 

غزاله ی سبلان! ای عروس دریاها!

به رودهای جهان می‌سپارمت... سارا!

 

« حسن صادقی پناه »

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393ساعت 14:37 توسط مه ناز|

 

پر میکشم از پنجره ی خواب تو تا تو

 هر شب من و دیدار در این پنجره با تو

 

 از خستگی روز همین خواب پُر از راز

 کافیست مرا، ای همه خواسته ها تو

 

 دیشب من و تو بسته ی این خاک نبودیم

 من یکسره آتش، همه ذرات هوا تو

 

 پژواک خودم بودم و خود را نشنیدم

 ای هرچه صدا، هرچه صدا، هرچه صدا- تو

 

 آزادگی و شیفتگی مرز ندارد

 حتی شده ای از خودت آزاد و رها تو

 

 وقتی همه جا از غزل من سخنی هست

 یعنی همه جا تو، همه جا تو، همه جا تو

 

 پاسخ بده ازاین همه مخلوق چرا من؟

 تا شرح دهم، از همه ی خلق چرا تو؟

 

پی نوشت:

اینم یه کوچولو اشاره کنم که از امشب هر عکسی تو پروفایلم بذارم، جدیده و همه اش واسه ظهر

روز شنبه۲۳/فروردین/۹۳ هستش.

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 21:14 توسط مه ناز|

 

نیومدم واسه تبریک به خودمون پرسپولیسیا، دیگه تا این حدم نامرد نیستم.

متأسفم واسه استقلالیای عزیز. بازیه دیگه، اصلا کارش برد و باخته.

و اما بعد...

امشب با اجازه تون می‌خوام یه خبر خوب و دست اول بدم و اون اینکه ........

تبریک بگین به م تا فاش بگویم و از گفته ی خود دلشاد ...

من و خونواده ی محترمو عزیزم از وقتی پامونو گذاشتیم وطن، درگیر یه کار خیریم.

ایشالا تو همه ی خونه ها از این کارای خیر باشه به حق علی.

با اجازه تون بنده امسال واسه دومین بار بر مسند " خواهرشوهری" تکیه زده

و باز هم عهده دار این مسئولیت خطیر شدم. به خدا از وقتی از مسافرت برگشتم

درگیر کارای داداشمم(تا باشه از این درگیریا باشه الهی)

تک خواهر داداشات باشی، از اون طرفم فرزند ارشد، همین می‌شه خب.

(الان داری کیف میکنی ته تغاری هستی احسان؟! کیف کن، نوش جونت... من مخلص تو یکی هستم.

عوضش یه مزیت آنچنانی که ارشد بودن داره اینه که وقتی یه حرفی می‌زنی بدجوری ازت حرف شنوی دارن و رو حرفت حرف نمی‌زنن.

خیلی حال میده این یه مورد به خدا... رسما دارم واسه ته تغاریا کری میخونما نصف شبی، شرمنده.ته تغاری نیستم

ولی ته تغاریا رو دوست دارم ) 

تعطیلات عید به این ور یه روزم سرکار نرفتما به خدا. زنگم زدن(شرمنده آقای جباری)

تا حالاشم خیلی صبوری کردم که تا وقتی کارارو خدا با دستای خودش درست نکرده،

هیچ‌کی رو در جریان امور نذارم. واسه داداش جونمو عروس نازنینمون آرزوی خوش بختی و

عاقبت به خیری دارم. لایکشون میکنم..

خلاصه که قسمت همه ی جوونا الهی...

به امید دیدار

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 2:12 توسط مه ناز|

 

مطمئنا امروز همه قرمزن.

عمرا اگه اغراقی در کار باشه، دیدم که می‌گم. با آرزوی موفقیت برای شاگردای علی دایی و

خرسندی خودمون (پرسپولیسیای عزیز و دوست داشتنی) از یه بازی دلچسب.

حالا نتیجه هم زیاد مهم نیست، هستا نه که نباشه ولی اگه  واگذار هم شد،

چیزی از ارزشای قرمزپوشا کم نمی‌شه. 

تا بعد...

نوشته شده در جمعه بیست و دوم فروردین 1393ساعت 19:7 توسط مه ناز|

 

در گشودند به باغ گل سرخ

                             و منِ دلشده را

                                             به سراپرده ی رنگینِ تماشا بردند

 

من به باغ گل سرخ

با زبان بلبل

               خواندم ،

در سماعِ شبِ سروستان

                                 دست افشاندم

 

در پریخانه ی پُرنقش هزار آینه اش

خویشتن را

               به هزاران سیما

                                    دیدم ،

                                              با لب آینه

                                                             خندیدم

 

من به باغ گل سرخ

         همره قافله ی رنگ و نگار

                              به سفر رفتم

                                          از خاک به گل ،

رقص رنگین شکفتن را

                            در چشمه ی نور

                                                 مژده دادم به بهار

 

من به باغ گل سرخ

                        زیر آن ساقه ی تر

                                              عِطر را زمزمه کردم تا صبح

 

من به باغ گل سرخ

                   در تمام شب سرد

                                     روشنایی را خواندم با آب

                                                                   و سحر را

                                                                              به گل وسبزه

                                                                                              بشارت  دادم.

 

                                                                            هوشنگ ابتهاج ( ه. الف. سایه ) 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393ساعت 15:37 توسط مه ناز|

 

دلتنگی که به سراغت بیاید بی آنکه بدانی آرام آرام غرق می شوی در خاطرات دور و نزدیک،

بی آنکه بخواهی دست به کارهای عجیب و غریب می زنی،

پایت باز می شود به هرچه خیابان و کافه که سنگ فرش ها و میزهایش برایت ردی آشنا دارد،

نگاهت می چرخد در فنجان های خالی قهوه که حتی گوشه ای از راز آن دل بی قرار هم

درونش جا نمی شود.

حواست می رود پی کلمه به کلمه از غزل های حافظ ،

به دنبال رد و نشانی از یک خبر ،

یک مسافر ،

یک لبخند ...

دلتنگی که به سراغت بیاید ساعت ها می ایستی کنار پنجره و زل می زنی به انتهای نامعلوم

خیابانی که منتظر رسیدن هیچ عابری نیست،

چشم می دوزی به شاخ و برگ گل های بی رمق قالی که هیچ نسیمی آنها را به شوق نمی آورد.

دلتنگی که بیاید و روی دلت بنشیند، ساده ترین لبخندت را به یک لحظه بودن کسی وصل می کنی

که تمام عاشقانه هایت را به قصه های پر انتظار تبدیل کرد.

قصه هایی که در گوش ماه می خوانی و باز هم به امید دیدن رنگین کمان فردا ،

تمام شب را زیر نگاه مهتابی اش آرام می باری.

 

پی نوشت:

نمی‌دونم این دل نوشته زیبا به قلم کدوم یک از نویسنده های رادیو۷ هستش وَ اِلا اسمشون رو هم

می‌نوشتم ته متن... در هر حال خیلی قشنگه

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم فروردین 1393ساعت 23:59 توسط مه ناز|

 

حالا که راز کهنه ی ما بر ملا شده

در کوچه های شهر شما خون به پا شده

 

انگار هر که می شنود من تو را چقدر...

خونخواه این علاقه ی بی انتها شده

 

با تیر می زنند همه سایه ی مرا

عاشق کشی چه خوب در آنجا بنا شده

 

درهای حرف مفت زدن توی شهرتان

تنها برای بستن این عشق وا شده

 

دارند می برند مرا از خیال تو

تنها به جرم اینکه دلم مبتلا شده

 

حتما شنیده ای که دلم در نبودنت

سردسته ی تمامی دیوانه ها شده...

 

دلتنگی و فراق و غم دوری از تو هم

این روزها برای خودش  ماجرا شده

 

من مانده ام خیال تو و یاد تو چطور؟

توی دلی که این همه تنگ است جا شده

...

من بی تو از تمام جهان رانده می شوم

عشقت جهنمی ست که در من به پا شده

 

« فریبا عباسی »

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم فروردین 1393ساعت 20:52 توسط مه ناز|

 

در این محاکمه تفهیم اتهامم کن

سپس به بوسه ی کارآمدی تمامم کن

 

اگرچه تیغ زمانه نکرد آرامم

تو با سیاست ابروی خویش رامم کن

 

به اشتیاق تو جمعیتی ست در دل من

بگیر تنگ در آغوش و قتل عامم کن

 

شهید نیستم اما، تو کوچه ی خود را

به پاس این همه سرگشتگی به نامم کن

 

شراب کهنه چرا؟ خون تازه آوردم ...

اگر که باب دلت نیستم حرامم کن

 

لبم به جان نرسید و رسید جان به لبم

تو مرحمت کن و با بوسه ای تمامم کن

 

« علیرضا بدیع »

 

نوشته شده در جمعه پانزدهم فروردین 1393ساعت 18:44 توسط مه ناز|

 

به ندرت پیش می‌آد که اعداد دوست داشتنیت کنار هم قرار بگیرن، اونم خیلی تصادفی.

منظورم زمان ارسال پست قبلیمه که ...دقیقه هاش( ۳ و ۸ )

دیگه خودت می‌تونی حدس بزنی!

به ترانه رضاصادقی بدجوری ربط داره. مخاطب خاص ترانه رم مشخص کردم با اجازه تون و

با اجازه مون...

مخلصیم

 

نوشته شده در جمعه پانزدهم فروردین 1393ساعت 13:33 توسط مه ناز|

 

سلااااااااممم

من آمده ام که هم عشق فریاد کند، هم ناز بنیاد ...

قطع به یقین حق با شماست، من رعد و برق و زلزله ام ناگهانی ام ...

از وقتی پامو گذاشتم خونه تا همین دیشب خودمون نه دیشب اجنبی( اینجاش خیلی مهمه )

با اجازه تون داشتم چمدون خالی می‌کردمو کمدامو مرتب. به خدا دیگه چشمام داشت

سیاهی می‌رفت. خلاصه به هر مشقت و بدبختی بود تموم شد به سلامتی بعدشم رفتیم

مهمونی نتونستم واسه سلام و عرض ادب خدمت برسم.

مهم اینه که الان اینجام ...

خوش به حال اوناییکه تونستن کلاه قرمزی و دوستان ببینن (به ویژه جناب آقای فامیل دور)

خوش به حال اونایی که تونستن پایتخت۳ ببینن،

و قص علی هذا...

از هر کدوم از سریالا فقط تونستم یه قسمت ببینم. همینم زیاده والا ...

*** 

دل ‌نوشت:

کنارت نبودم

                        حواسم بهت بود

 

از عمق وجودم

                        حواسم بهت بود

 

همیشه برای تو دلتنگ بودم 

                                         تو اون لحظه هایی که کمرنگ بودم

                                                                                             حواسم بهت بود

 

حواسم بهت بود

                        که غمگین نباشی

                                                   که از غم نپاشی

 

حواسم بهت بود

                        که قلبت نلرزه

                                             که اشکت نلغزه

                                                                    حواسم بهت بود

 

تو روزای دوری

                      حواسم بهت بود

                                              همیشه یجوری

                                                                     حواسم بهت بود

 

 

نوشته شده در جمعه پانزدهم فروردین 1393ساعت 12:38 توسط مه ناز|

 

سلاااااااااااااااممم

دلم واسه ایران عزیزم یه ذره شده

شاید فردا ایشالا راهی وطن شیم ...


 

پی‌نوشت:

سخن سر به مهر دوست به دوست

                                              حیف باشد به ترجمان گفتن




نوشته شده در سه شنبه دوازدهم فروردین 1393ساعت 21:58 توسط مه ناز|

 

خودمم باورم نمیشه این وقت صبح بیدار باشم.

یعنی تا حالا که تاریخ نشون نداده بود ولی خب هیچ چیز غیر ممکنی تو این عالم  وجود نداره.

اومدم بگم که ما داریم ایشالا راهی میشیم به امید خدا. واسه همه‌ی مسافرا سفری خوش

توأم با سلامتی آرزو می کنم.

بهار مبارک دلتون و دلمون ...

یا حق

نوشته شده در جمعه یکم فروردین 1393ساعت 7:44 توسط مه ناز|

 

بغض دارم مثل همه‌ی سالهای زندگیم موقع تحویل سال. نمی دونم چرا این حالی میشم؟

هنوز نتونستم دلیلشو پیدا کنم. خب البته شاید این حس تنها مال من نباشه و

خیلیا حال منو داشته باشن.

هیچ کاری نکردم، فقط تونستم 2رکعت نماز بخونمو دعا کنم و بعدشم بلافاصله اومدم اینجا

تا بنده هم به نوبه خودم آغاز سال نو رو خدمت تک تک هموطنای عزیز و بزرگوارم

تبریک عرض کنم.

از خدا می خوام به حق بانو فاطمه زهرا(س) بهترین هارو واستون و واسمون رقم بزنه.

ایشالا به حق علی(ع) به همه‌ی خواسته ها و آرزوهای به حقتون برسین.

براتون اول از همه یاد خدا تو لحظه لحظه زندگیتون می خوام و تو رده های بعدی،

عشق ورزیدن بی قید و شرط به همه ی مخلوقات خدا و دوست داشتن همه

فارغ از هر نژاد و قومیتی.

واستون سلامتی، خوشبختی، آرامش و در یک کلام، حال خوب از خدا میخوام.

به خدا اومدم بگم مراقب سلامتی خودمونو محیط زیستمون باشیم که شنیدم

جناب آقای روحانی فرمودن. روحانی مچکریم...

حرفاشونو به شدت تأیید میکنمو تکرار، تو رو خدا مراقب سلامتی خودمونو بچه هامونو

محیط زیستمون باشیم.

ایشالا تعطیلات عیدنوروز به همه تون خوش بگذره، نوش جون خودتونو خونواده های عزیزتون.

شادی و عشق قرین لحظه هاتونو لحظه هامون ؛

سبز باشید و همیشه بهاری ؛

بهار و سال پیش رو،  مبارک دلتون

 

پی‌نوشت:

واجب دونستم این نکته رم همینجا بگم که بعدا کسی ازم گلایه نکنه و دیگه رفع زحمت تا...

ایشالا بعد ۱۳ به شرط حیات بیامو سلام مجدد عرض کنم محضر باسعادتتون.

بنده فردا ایشالا عازم سفر خارج از کشورم (باورتون میشه هنوز چمدونمو نبستم، دیقه نودی ام دیگه،

چه کنم خب؟!) اینه که موبایلام دیگه از دسترس خارج میشن.

کسی زنگی یا اس ام اسی زد، شرمنده که نمیتونم جواب بدم.

قول نمیدم ولی اگه تونستم حتما از اونجا یه پست کوچولو میرم به امید خدا.

خیلی مخلصیم

در پناه حق 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392ساعت 22:18 توسط مه ناز|

 

سلام  سوژه ی نابم برای عکاسی

ردیف منتخب شاعران وسواسی


سلام هوبره ی فرش های کرمانی

ظرافت قلیلان های شاه عباسی


تجسم شب و باران و مخمل نوری

تلاقی غزل و سنگ یشم و الماسی


و « ذوالفنون » شب  چشم تو  را سه تار زده

به روی جامه دران با کلید « سُل لا سی »


دعا دعای همان روزگار کودکی است :

«خدا  تُنَد ته دوباله تو مال من باسی»



( حامد عسگری )

***


پی نوشت مهم:

زیاد مصدع اوقات شریف دوستان نمی شم فقط واجب دونستم که عرض کنم فردا ایشالا

شبکه 3 دوست داشتنی مون ویژه برنامه سال تحویل با اجرای احسان عزیز و دوست داشتنی مون

یادتون نره که مطمئنم سنگ تموم میذارن با رفقاش. آرزوی توفیق روزافزون... خیلی مخلصیم



نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392ساعت 12:31 توسط مه ناز|

 

غزلم دره ای از نسترن و شب بوهاست

مرتع درمنه ها دهکده‌ ی آهوهاست


این طرف کوچه‌ ی بن بستِ نگاه آبی ها

آن طرف کوچه ی پیوند کمان ابروهاست


این خیابان بلندی که به پایین رفته

مال گیسوی به هم ریخته ی هندوهاست


غزلم گردش کاشی است در اسلیمی ها

غزلم تابش خورشید براسکیموهاست


باد می آید و انجیر مقدس مست از

روسری های به رقص آمده  در هوهوهاست


هر چه که بر سر من رفته از این قافیه ها

از به رقص آمدن باد میان موهاست


کار سختی است _ ببخشید _ ولی می گویم ...

اینکه ... بوسیدنتان ... دغدغه ی ... کم روهاست...

« حامد عسگری »

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392ساعت 11:59 توسط مه ناز|

 

تنت جهان من و آفتاب من، رویت

مدار گردش سیاره ها، النگویت

 

خدا برای گریز از شعاع صورت تو

نیافرید مگر سایبان ابرویت؟

 

"چمن چمن چو گل از غم کنم گریبان چاک

نفس نفس اگر از باد نشنوم بویت"

 

و چنگ در هوسی تازه می زنم هر شب

مگر جدا کنم از شاخه های لیمویت

 

چگونه، دشتِ غزل خیز من! تو را نچرم؟

که شاعران جهان گشته اند، آهویت

 

که موج موج زنان رودوار می لغزد

به روی شانه‌ی عریانِ دشت، گیسویت

 

به چشم عاشق من سَر به آسمان سایی ست

اگر گذاشته باشم سری به زانویت

 

تو نوشداروی زخم منی که شهر به شهر

کشان کشان تن خود را کشیده ام سویت

 

« حسین هدایتی »

 


 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1392ساعت 20:25 توسط مه ناز|

 

نام تو با علی(ع) و محمد(ص) قرینه است

هر جا که عطر نام تو باشد مدینه است

 

دستاس کیست چرخ جهان؟ این غریب کیست؟

این دست‌های کیست که لبریز پینه است؟

 

آیینه ای که عطر بهشت مدینه بود

نامش هنوز شعله‌ی سینای سینه است

 

ای وسعت بهشت! جهان بی تو دوزخ است

 دنیا چقدر مزرعه کفر و کینه است

 

این گونه گنج در صدف هر خزانه نیست

گنجی ست در خزانه اگر این خزینه است

 

دریا علی ست، گوهر یکدانه اش تویی

در موج حادثات حسین ات سفینه است

 

با هر حماسه داغ پدر را سرشته ای

هجده کتاب، درد علی را نوشته ای

 

ای ناخدای کشتی درد، ای ناخدای درد

تنها تویی که آمده ای پا به پای درد

 

زین پیش درد و داغی اگر بود با تو بود

درد آشنای داغی و داغ آشنای درد

 

زان شب که غرق خطبه چشم تو شد علی

مانند رعد می شکند با صدای درد

 

شعر تو را چگونه بخوانم که نشکنم؟

آخر بگو که قصه کنم از کجای درد؟

 

ای قطعه بهشت، غزلگریه زمین!

با چشم خود سرود تو را های های درد

 

مگذار مردگان شب عافیت شویم

ما را ببر به آینه‌ی کربلای درد

 

تو آبروی داغی و تو آبروی اشک

تو ابتدای دردی و تو انتهای درد

 

یوسف اگر برای پدر درد آفرید

زهرا شکست و درد پدر را به جان خرید

 

« علیرضا قزوه »

***

سالروز شهادت زهرای مرضیه(س) و فرا رسیدن ایام فاطمیه رو تسلیت و تعزیت عرض می‌کنم

 

نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1392ساعت 23:50 توسط مه ناز|

 

امشب چراغ دل را بر دوش بام بگذار 

دست مرا بگیر و در دست جام بگذار

 

زنهار! نشکند دل؛ این آبگینه ناب

در خواب مرمرینم، آهسته گام بگذار

 

یک سو بریز زلفی، سویی بکار چشمی

جایی بپاش بویی، هر گوشه دام بگذار

 

آرامشی‌ست یکدست، تلفیق خواب و مستی

نام دو چشم خود را دارالسّلام بگذار!

 

تا فاش گردد امشب، رسوایی منِ مست

داغی ز بوسه هایت بر گونه هام بگذار

 

دارو ندار من سوخت، آتش مزن دلم را

 این بیت را برای حسنِ ختام بگذار

 

یک شیشه مِی بیاور، یک جام عطر و لبخند

لختی برقص امشب، سنگ تمام بگذار!

 

« سعید بیابانکی »

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392ساعت 13:28 توسط مه ناز|

 

شاعر! نفس بکش که قلم زندگی کند

یک دَم مکن درنگ که دَم زندگی کند

 

وقتی تمام عقربه ها نیش می زنند

مگذار در سرود تو سَم زندگی کند

 

مگذار جویبار سرودت چو آبگیر

بی های و هو و بی چَم و خَم زندگی کند

 

شادی که از سُلاله‌ی نور است و آب و رنگ

حیف است زیر سایه‌ی غم زندگی کند

 

ای سنگ ها که زیر و بم آب بسته ابد!

فرصت دهید آینه هم زندگی کند

 

هر چند خطّ فاصله در بین واژه ها

پیوسته مانع است قلم زندگی کند

 

اما هنوز پنجره ای هست و کوچه ای

تا زندگی قدم به قدم زندگی کند

 

« بهمن رافعی »

***

تقدیم به استاد عاصم اردبیلی

 

نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1392ساعت 22:3 توسط مه ناز|

 

یکی را زنی صاحب جمال جوان در گذشت و مادر زن فرتوت به علت کابین

در خانه متمکّن بماند و مرد از محاورت او به جان رنجیدی و از مجاورت او چاره ندیدی،

تا گروهی آشنایان بپرسیدن آمدندش.

یکی گفتا: چگونه ای در مفارقت یار عزیز؟

گفت: نادیدن زن بر من چنان دشوار نیست که دیدن مادرزن.

 

گل به تاراج رفت و خار بماتد            گنج برداشتند و مار بماند

دیده بر تارک سنان دیدن                  خوشتر از روی دشمنان دیدن

واجب است از هزار دوست برید       تا یکی دشمنت نباید دید

 

« گلستان سعدی/ باب پنجم؛ در عشق و جوانی »

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1392ساعت 19:40 توسط مه ناز|

 

ارغوان، شاخه‌ی همخون جدامانده‌ی من!

                                  آسمان تو چه رنگ است امروز؟

                                                                   آفتابی ست هوا؟

                                                                                    یا گرفته است هنوز؟

 

من در این گوشه که از دنیا بیرون است؛

                                    آسمانی به سرم نیست،

                                                    از بهاران خبرم نیست،

                                                                 آنچه می بینم دیوار است.

آه! این سختِ سیاه

                   آن چنان نزدیک است

                                       که چو بر می کشم از سینه نفس

                                                                 نفسم را بر می گرداند.

                                                                              ره چنان بسته که پرواز نگه

                                                                                       در همین یک قدمی می ماند.

 

کور سویی ز چراغی رنجور

                                   قصه پرداز شب ظلمانی ست.

                                           نفسم می گیرد

                                                                 که هوا هم این جا زندانی ست.

 

هر چه با من اینجاست

                               رنگِ رخ باخته است.

آفتابی هرگز

               گوشه چشمی هم

بر فراموشی این دخمه نینداخته است.

 

اندرین گوشه خاموش فراموش شده؛

              کز دم سردش هر شمعی خاموش شده؛

                                           یاد رنگینی در خاطر من

                                                                  گریه می انگیزد.

ارغوانم آنجاست

          ارغوانم تنهاست

                    ارغوانم دارد می گرید

                                     چون دل من که چنین خون آلود

                                                                         هر دم از دیده فرو می ریزد.

 

ارغوان!

         این چه رازی ست که هر بار بهار

                                                   با عزای دل ما می آید؟

که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است

                                                 وین چنین بر جگر سوختگان

                                                                                      داغ بر داغ می افزاید؟

 

ارغوان، پنجه خونین زمین!

      دامن صبح بگیر

                     وز سواران خرامنده‌ی خورشید بپرس

                                                              کی بر این درّه‌ی غم می گذرند؟

 

ارغوان خوشه‌ی خون

بامدادان که کبوترها

برلب پنجره باز سحر غلغله می آغازند؛

                                                     جان گلرنگ مرا

                                                                         بر سر دست بگیر

                                                                                                 به تماشاگه پرواز ببر.

آه! بشتاب که هم پروازان

نگران غم هم‌پروازند.

 

ارغوان بیرق گلگون بهار!

                               تو بر افراشته باش

                                                  شعر خونبار منی

                                                                   یاد رنگین رفیقانم را

                                                                                        بر زبان داشته باش.

 

تو بخوان نغمه‌ی ناخوانده‌ی من،

ارغوان شاخه‌ی همخون جدا مانده‌ی من!

 

« هوشنگ ابتهاج (ه. ا. سایه) »

 

***

پی‌نوشت:

اینم یه شعر سفارشی به درخواست یکی از مخاطبای عزیز وب.

خودم هر وقت اینو میخونم گریه می‌کنم...

و اینکه به روی چشم، سعی می کنم از این به بعد شعرای هوشنگ ابتهاج هم بذارم

مرسی از نگاه‌های قشنگتون...

 

 

نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1392ساعت 18:53 توسط مه ناز|

دور از همه مردم شده ام در خودم امشب

پیدا شده ام، گم شده ام در خودم امشب

 

لبریز ز سرمستی و سر ریز ز هستی

دریای تلاطم شده ام در خودم امشب

 

در هر نفسم بوی گلی تازه شکفته ست

یک باغ تبسم شده ام در خودم امشب

 

تا نور تو تابیده به طور کلماتم

موسای تکلم شده ام در خودم امشب

 

باریده مگر نم نم نام تو به شعرم؟

باران ترنم شده ام در خودم امشب

 

هم دانه دانایی و هم دام هبوطم

اسطوره گندم شده ام در خودم امشب

 

« قیصر امین پور »

 

نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1392ساعت 0:6 توسط مه ناز|

 

و خدا پلک زد، زمین چرخید، پلک زد، روز و شب منظم شد

کوه در قلب دشت ریشه دواند، سنگ در قلب کوه محکم شد

 

باد رقصید و های و هویی کرد، رگ خاک از سرود رود شکفت

آفتاب آمد و به ابر وزید، ابر بر گل چکید و شبنم شد

 

چشمه را تا که بر زمین نوشاند، آسمان قد کشید و بالا رفت

روح خود را به خاک مرده دمید، خاک آهی کشید و آدم شد

 

بعد دستی به روی ماه کشید، آه! آدم دوباره آه کشید

 گویی از روز اول خلقت، قسمت آدمی فقط غم شد

 

و خدا نیمه سیب سرخی را زیر خاک بهشت پنهان کرد

پلک زد، یک درخت سبز شکفت، شاخه‌اش سوی آدمی خم شد

 

آدم از شاخه سیب سرخی چید، عطر زن در دل جهان پیچید

سیب، حوا شد و از آن تاریخ ، عشق یک احتیاج مبرم شد

 

عشق بود آه عشق آری عشق، آنچه مابین مروه بود و صفا

آنچه روزی به پای اسماعیل، از زمین سرکشید و زمزم شد

 

گاه در برق ذوالفقار علی، لرزه بر جان نهروان انداخت

گاه خون کرد بر دل محراب، زهر شمشیر ابن ملجم شد

 

گاه در قعر چاه چون یوسف، گاه بر اوج دار چون حلاج

گاه در خون نشست چون سهراب، گاه خنجر کشید و رستم شد...

 

آدمی مثل نیمه‌ی سیبی ، خواست تا عشق کاملش بکند

گرچه از لحظه‌ای که عشق آمد، چیزی از آدمیتش کم شد

 

« عبدالله روا »

 

 

نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1392ساعت 17:32 توسط مه ناز|

 

خوش دارم یکی پیدا شه این جمله رو واسم ترجمه کنه ؛

" ترقه‌های مجاز چهارشنبه سوری رسید "

 

اینجاست که می‌گن: ها ای که الان وَگفتی ای یعنی چَه؟!

یعنی مثلا از وزارت ارشاد مجوزش صادر شده و نیاز به ممیزی نداره آیا؟

یا مثلا ترقه‌ی مجاز ترقه‌ای باشخصیت می‌باشد و ذات انفجاری ندارد آیا؟

یا احیانا کمی تا قسمتی منفجر می‌شود آیا؟

یا احیانا وقتی توسط عده‌ای مردم‌آزار زیر پای ملت منفجر می‌شود، حس و حال سنکوپ ،

سکته‌ی ناقص، شاید هم کامل، دست نمی‌دهد به مشترک مورد نظر آیا؟

خلاصه که امروز هر چی به مخ مبارک فشار آوردیم که ترقه‌ی مجاز دیگه چه صیغه‌ایه ،

سوادمون قد نداد به این جمله‌ی فیلسوفانه...

من از شما می‌پرسم دوست عزیز!

عقل محدود آدم این جمله‌ی حکیمانه رو کجای دلش بذاره؟!

بادکنک که نیست احیانا، ترقه اسمش روشه دیگه. یعنی منفجر که شد، قلبت مدتهای مدید

می‌ره تو کما.

حالا زندگی رو از سر گرفتن و دوباره نفس کشیدنش هم دست خداست، والا...

 

 

نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1392ساعت 1:42 توسط مه ناز|

مسرورم...

قطعا هم‌اکنون جملگی اندر خم چرایی‌ش هستین. 

خودتونو زیاد اذیت نکنین عرض می‌کنم خدمت انور باسعادتتون

خب از یک نتیجه‌ی فوق‌العاده عسلی

کدوم نتیجه؟

اینم عرض می‌کنم

نتیجه‌ی شورآفرینی که امروز عصر، ملوانیا در یک عملیات انتحاری رقم زدن و تیم حریف رو

دوبله که نه، سوبله که نه بلکه چوبله کردن و هم‌اینک ما پرسپولیسیا مفتخریم به این نتیجه.

ببخشید که دُز جوونمردی خونم زده بالا. ما اساسا لوطی و مشدی تشریف داریم(؟) ...حالا(!)

البته جا داره که اینجا بنده به یک نکته‌ی ظریف-اشتون(!) و باریک‌تر ز مویی اشاره کنم

و اون اینکه از این به بعد شاگردای بابا قلعه‌نویی و حتی در فجیع‌ترین حالتش،

عمو کفاشیان حق دارن عدد ۴ رو نشون بدن با انگشتاشون.

مِن بعد ملت علی‌الخصوص پرسپولیسیا قاعدتا یاد بازی امروز ملوان زبل و استقلال میفتن،

ببینین کی گفتم...

 

پی‌نوشت:

غرض از مزاحمت مجدد عرض معذرت است بابت اینکه یادم رفت تو مطلب بالا

تسلیت بگم به چوبله شده‌ها و یه سؤال اساسی هم واسم پیش اومده،

پای مرگ و زندگی درمیونه والا مصدع اوقات شریف نمی‌شدم.

بچه‌ها! حالا اگه یه گل زده شه این وسط، می‌گن: یوبله یا کوبله؟

مهی! حالا مثلا یه گل چی هست که اصطلاح داشته باشه و تخلص اختیار کنه، هان؟!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1392ساعت 20:46 توسط مه ناز|

من خاکم و تو خورشید، ضوء و ضیایم از توست

من نایم و تو نایی، شور و نوایم از توست

 

چون تافتی ز روزن، عین سحر شدم من

ای آفتاب روشن! من روشنایم از توست

 

هر جست و جویم از تو، هر گفت و گویم از تو

آن های و هویم از تو، وین هوی و هایم از توست

 

بستی به مهرم آسان، آسان چنان کز این سان

صد رشته ار نخ جان، بر دست و پایم از توست

 

دردم دهی به فصلی، درمان کنی به وصلی

ماتم که بر چه اصلی؟ درد و دوایم از توست

 

از بستر غنودن تا اوج پرگشودن

از ابتدای بودن، تا انتهایم از توست

 

جز تو هوس ندارم، هیچ از تو بس ندارم

من جز تو کس ندارم، هر ماجرایم از توست

 

در لحظه‌های پرواز، بال و پرم تویی باز

ای آن‌که وقت آواز، صوت و صدایم از توست

 

من ساقه‌ی شتابم، لطف تو خاک و آبم

مهر تو آفتابم، نشو و نمایم از توست

 

ای شعر ناب عالم! زیبایی مجسم!

شاعر توییّ و من هم، گر می‌سرایم از توست

 

بیدار می‌نشینم تا جز تو را نبینم

خواب تو می‌گزینم تا لای لایم از توست

 

ای پنجه‌ی تو هم‌راز، با این شکسته‌تر ساز

بشنو که این غم‌آواز، در پرده‌هایم از توست

 

عشق تو پر گشوده‌ست، وز خاطرم زدوده‌ست

پیش از تو هر چه بوده‌ست، من ابتدایم از توست

 

« حسین منزوی »

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392ساعت 14:48 توسط مه ناز|

 

دیدنت گرچه شادی‌آمیز است

ولی از غصه نیز لبریز است

 

در من این حالت دوگانه ز تو

التقاط بهار و پاییز است

 

شادی دیدنت ندیده دلم،

با غم رفتنت گلاویز است

 

هرچه زیباتر است آمدنت

رفتنت بیشتر غم‌انگیز است

 

« حسین منزوی »

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392ساعت 17:52 توسط مه ناز|


آخرين مطالب
»
» ...
» هدف غایی مطالعه ؛ کمک به "شدن" مطلوب
» غزاله ی سبلان!
» ای همه خواسته ها تو!
» پست خونوادگی
» قــــــــرررمــــــــزتـــــــــــه!!!
» من به باغ گل سرخ ...
» ...
» انگار هر که می شنود من تو را چقدر...

Design By : Pichak